Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 17 خرداد ماه سال 1387
می دانید مقابل یک دیوانه ایستادن یعنی چی؟ یعنی مقابل کسی ایستادن که دنیای بیرونی و درونی ای را که شماها برای خودتان ساخته اید، از بنیاد ویران می کند؛ و منطق - آن منطقی را که به زندگی شماها معنی می دهد و زندگی شماها را شکل می بخشد، از بنیاد بی اعتبار می کند. خب، چه انتظاری دارید؟ هر چه باشد دیوانه ها – این انسان های خوشبخت - دنیای خودشان را بدون منطق می سازند- شاید هم با منطقی که منطق آنهاست و مثل فنر ناگهان از جا درمی رود. امروز اینطور، فردا خدا می داند چطور. شماها دست تان را به جایی بند می کنید، آنها خود را رها می کنند. شماها مدام از خودتان می پرسید: مگر می شود چنین چیزی؟ در نظر آنها اما همه چیز ممکن به نظر می رسد. شماها می گویید: اما این چیزها نمی تواند حقیقت داشته باشد. چرا؟ چون در نظر تو و تو و تو و در نظر هزاران نفر دیگر آن چیزها حقیقی به نظر نمی آید. اما عزیزانم! اول باید ببینیم در نظر این هزاران نفر که خود را عاقل می پندارند تا چه اندازه حقیقت زندگی شان حقیقی ست. (...) من فقط همین را می دانم که در کودکی تصویر ماه در چاه به نظرم حقیقی می آمد؛ و چه ها که در کودکی حقیقت داشت - و من هر چه را که دیگران می گفتند چه زود باور می کردم و چقدر احساس می کردم خوشبختم.

لوئیجی پیرآندللو – از نمایشنامهء هنری چهارم
دوشنبه 13 خرداد ماه سال 1387

اینطور نباشد که اعتماد به نفس را اینهمه پر کنی

 مغزت را از دلایلش

 انوقت با هر حرفی بادت خالی شود

 اینطور نباشد

پنجشنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1387


 

از بازی کردن بدم میاد.
از بازی دادن بدم میاد.
از اسباب بازی بودن و اسباب بازی شدن و اسباب بازی کردن بدم میاد.
از هیجانی که بخواد ارزشام رو به بازی بگیره بدم میاد.
از شک کردن بدم میاد.
هر چند از مطمئن بودنم بدم میاد.
از غریبه‌ها خوشم میاد.
از اینکه غریبه‌ها رو بیارم تو رویاهام خوشم میاد.
از نزدیک شدن به آدما خوشم میاد.
از اینکه سرم به سنگ بخوره خوشم میاد.
حتی از اینکه سرم هی به سنگ بخوره هم خوشم میاد.
از اینکه بترسم یه هو و عوض بشم بدم میاد.
از اینکه یه هو آدم تکون بخوره و فکر کنه شاید من اشتباه میکنم بدم میاد.
از اینکه از رو قواعد و اصول بازی کنم بدم میاد.
از تناقض خوشم میاد.
از تناقضای خودمم خوشم میاد.
از توضیح دادن خودم بدم میاد
خیلی بدم میاد.
از اینکه آدما توضیح بخوان هم بدم میاد.
از ضعیف شدن خوشم میاد.
از اینکه گارد نگیرم و نقطه ضعف بدم تا بتونم نزدیک بشم خوشم میاد.
از لخت شدن خوشم میاد
از اینکه بعضیا فکر میکنن آدمای قوی دوست داشتنی‌ترن بدم میاد.
از آدمای احمق بدم میاد.
از دود قلیونی که سنگین و سفید نباشه و خیلی ریش ریش نشه خوشم نمیاد.
از اینکه تنهایی سفر کنم خوشم میاد.
از فرودگاه بدم میاد
از اینکه آدمایی که ارزش ندارن رو تو رویاهام راه بدم بدم میاد.
از تلفن زدنی که کسی گوشی رو برنداره بدم میاد.
از نامه نوشتن خوشم میاد..
از وقت تلف کردن خوشم میاد
.
از بغل کردن خیلی خوشم میاد.
از پاک کردن اشک یه نفر اگه آروم گریه کنه خیلی خوشم میاد.
یه ساعت بود که جهت گردشش برعکس (پادساعتگرد) بود٬ از اونم خیلی خوشم میاد.
از فراموش کردن بدم میاد.
از فراموش شدنم بدم میاد.
از آدمایی که خیلی واقعین و همه‌ش تو واقعیتن خیلی خوشم نمیاد.
از دریا خوشم میاد.
از آبی دریا خوشم میاد.
از نقاشی کشیدن رو تن یه نفر دیگه خوشم میاد ٬ به خصوص با نوک انگشتام.
از اینکه از خیلیایی که باید بدم بیاد بدم نمیاد بدم میاد.
از اینکه از خیلیا که نباید خوشم بیاد ٬ خوشم میادم خیلی بدم میاد.
از اون ضرب‌المثله که میگه از هر دست بدی از همون دست میگیری هم خوشم میاد.
از اینکه اعتقاد دارم همه تو همین زندگی و تو همین چند روزه هر کاری با هر کسی بکنن خیلی زود جوابش رو میبینن و به خودشون برمیگرده هم خوشم میاد.
از اینکه این همه قاطی میکنم بدم میاد.
از پیغام گذاشتن رو تلفن بدم میاد.
از عوض شدن صدای آدما خیلی بدم میاد..
از قصه خوندن واسه یکی که خوابش ببره خوشم میاد.
از قصه‌ی مورچه‌ و غول چراغ جادو هم خوشم میاد.
از اینکه وسط قصه‌ گفتنم خوابم ببره و شونه‌م رو بگیره تکون بده بگه خب بعدش چی شد هم خوشم میاد.
از اینکه بعضی وقتا مجبور میشم مؤدب باشم و خونه‌ی کسی که میرم تلفن حرف نزنم بدم میاد.
از خوندن کف دست آدما خوشم میاد.
از خوندن قیافه‌ی آدما خوشم میاد.
از اینکه هنوز بغل‌کردن خاص خودم رو دارم خوشم میاد.
از نگاه سرد خیلی خوشم میاد.
از اینکه هنوز به خدا اعتقاد دارم خوشم میاد.
از اینکه کاری به کارای خدا ندارمم خوشم میاد.
از اینکه کلی حرف با خودم ببرم سفر و دست نخوره برگردونم بدم میاد.
از تلفنای نصف شب خوشم میاد.
از اینکه هنوز دلم واسه خیلی چیزا و خیلی کسا تنگ میشه خوشم میاد.

ازاینکه خوب نشناسنم و قضاوت کنن بدم میاد خیلی هم بدم میاد.

Perhaps my last two weeks of life were like a fast storm: windy, rainy with thunderstorms. Now I can appreciate the cool breeze even more...۱




همین.

 

 

 

 

یکشنبه 15 اردیبهشت ماه سال 1387

بعضی وقتا هم باید یه گوشه کنار دیوار بشینی و عزیزترین آدمای زندگیت رو نگاه کنی که دونه دونه از زندگیت خارج میشن ٬ از اون دایره‌ی تنگ و دوست داشتنی‌ای که هر کسی رو توش راه نمیدادی . حتی فرصت و جرأت نمیکنی با یه لبخند سرد بدرقه‌شون کنی ...

آدمها هیچ عجیب نیستد . حالا دیگر یک نفر راهم نمیشناسم تا بگویم که همیشه هم اینطور نیست. همه ی رفتار ها برطبق فرمول هایی ست که تنها گاهی خاک خورده و فراموش شده اند.

ولی راستش را بخواهی آن موقع تنها برق چشمانش باعث شد تا نگویم فرمول تو ولی مجهولاتش از جنس دیگریست که عجیب و دست نیافتنی برایم میدرخشد.

 

 این روزها پر از حقیقت اند . ضعیف تر از آنی که با خودت صادق باشی . اینکه آدم به خودش دروغ نگوید از همه چیز سخت تر است .. دروغ گفتن به آدمها احمقانه تر از آنست که امتحانش کنی. اگر آدمت ارزشش را  نداشته باشد که ارزش ندارد برایش دروغ سوار کنی و اگر نه .. با دروغی که میگویی با حواس پرتی او را از همان دسته ی آدمهای احمق دورت حساب کرده ای.

 

 

یه چیزی هست که جاش خالیه
که جاش خیلی خالیه
یه چیزی که باید خیلی بزرگ باشه
چون هیچ جوری نمیشه جاشو پر کرد.

سه شنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1387
من تا حالا تو زندگیم هدفی نداشتم . چیزی رو نخواستم که لازم باشه براش برنامه ریزی کنم و تو تصمیم گیریای هر روزم بهش فکر کنم و منطق به خرج بدم. خیلی سعی کردم که جلوی خواستنم رو بگیرم ٬ خیلی کارا کردم٬ واسه رسیدن به خیلی چیزا تلاش کردم ٬ ولی تهِ تهِ دلم نخواستم هدف بلند مدت رسیدنی ای داشته باشم که همیشه بهش فکر کنم و به یه روزی فکر کنم که ممکنه بهش برسم. خیلی چیزا رو دوست داشتم ٬ خیلی چیزا رو میخواستم و هر وقت خواستنم سرریز میشد تخیل میکردم ولی همیشه منتظر میشستم تا همه چیز خودش اتفاق بیفته ٬ همیشه هم اعتقاد داشتم چیزی که باید اتفاق بیفته ٬ اتفاق میفته و باید به همه چیز فرصت بدم که خودش اتفاق بیفته . همیشه از دست و پا زدن بدم میومده. همیشه از تلاش کردن و سبک و سنگین کردن و وزن دادن به اتفاقات و تصمیمات تو زندگیم بدم میومده ٬ همیشه دلم میخواسته آزاد باشم و با تصمیم گرفتن یا با هدف داشتن ٬ اتفاقایی که قراره برام بیفته رو محدود نکنم . ولی امروز یه تصمیم گرفتم. یه تصمیم واسه ۱۰ سال دیگه ٬ یعنی یه اتفاقی که باید تو ۱۰ سال بیفته. نمیدونم کار درستی کردم یا نه ٬ ولی پاش میخوام واستم ٬ هرچی هم بشه بشه. باید این کار رو بکنم ٬ به هر قیمتی. همین الانم تو یاهو واسه ۱۰ سال آینده‌م ریمایندر گذاشتم که یادم نره یه وقت ! کسی چه میدونه ٬ شاید ۱۰ سال دیگه اومدم و نوشتم من امروز به اولین آرزوی زندگیم رسیدم.
شنبه 7 اردیبهشت ماه سال 1387
گفتم یاداوری بکنم بعدا یه وقت نگی یادت رفتا، خدایا فقط هفت هشت ساعت دیگه وقت داریا ...
جمعه 30 فروردین ماه سال 1387
شاید بشه یه شب تا صبح وقت گذاشت و سعی کرد یه آدم رو شناخت . ولی هیچ کس نمی دونه آدما جدیدا شب که میخوابن و صبح که پا میشن عوض میشن شایدم...
شنبه 17 فروردین ماه سال 1387
آهسته قدم بردار
تا دیگران شانس دیدن
چشمان خندانت را داشته باشند
جمعه 16 فروردین ماه سال 1387

بعضی وقتا نمی‌تونیم
فرق بین تصورات و حقیقت رو بفهمیم
بعضی وقتا بی دلیل به تصورمون می‌چسبیم
اجازه میدیم تبدیل به واقعیت درون ذهنمون بشن
از درون غرق میشیم و در بیرون خورشید همچنان می‌تابه

 

 

سه شنبه 13 فروردین ماه سال 1387
بیا خر و بردار ببر یه سونا جکوزی توپ یه مشت و مال حسابی هم بهش بده ، یه کوکتل هم بده نوش ِ جون کنه که جگرش حال بیاد ! بعد ببر یه آرایشگاه اساسی ، مرتب زیر ابروش رو بردار ، با تیغ مچ تیری توربو هم سک و صورتش رو سه تیغه کن ! یه مدل خروسی ِ عالی هم به موهاش بده ! یه دست کت و شلوار کریستین دیور هم بکن تنش ، کراوات و سنجاق و کفش کالج و ادکلون اِکو دیویدف و یه موبایل و یه ماشین و ، یکی که کمه چند تا ماشین و چند تا ویلا و یه قطار لقب و منصب هم بده بهش ، خلاصه شیک و پیک و عالی . حالا فکر میکنی این دیگه خر نیست ؟
جمعه 9 فروردین ماه سال 1387
ما جنون آمیز بازی کردیم حواسمان نبود که بازیکن مست و مجنون بازی را از دست میدهد...خواهد، نخواهد... درست در آن شب سرد و تاریک زمستانی هر دو مان- از رخوت بود به گمانم- بازی را رها کردیم دیگر هیچ چیز به خاطر ندارم جز خستگی مفرط و بد مستی های پشتش را. هیچ چیز جز بهت تو، وقتی طناب رابطه از دستمان جدا شد و با نیروی بزرگی پرت شدیم هر کداممان گوشه ای، بسیار دورتر از یکدیگر
شنبه 3 فروردین ماه سال 1387

حرف ازتصادف که میشود 

همه سکوت میکنند
یکی آه می کشد
یکی بلند می شود می رود
یکی دماغش را  می کشد بالا
یکی دست و پا می زند جعبه دستمال کاغذی کو

یکی هم مث من هیچ کاری به مرده های دیگر ندارد

ناراحت مرده ی خودش است

که چرا هنوز جایش مث یک حفره ی عمیق ،

توی دلش

و لابه لای روزهای نوی تقویم

خالی مانده . 

 

پنجشنبه 1 فروردین ماه سال 1387

یا مقلب القلوب والابصار
یا مدبر اللیل والنهار
یا محول الحول والاحوال
حول حالنا الی الاحسن الحال
 
سال۸۶ هم رفت.توی یه چشم به هم زدن.به سرعت برق و باد. گذشت و ازش فقط
خاطراتش به جا موند!
امیدوارم سال جدید سال خوبی برای همه باشه.
سالی که سال رسیدن به آرزوها باشه.هرکدومش صلاح نیست هم خدا خودش به صلاحمون کنه.
سالی پر از سلامتی،آرامش و برکت.سالی که توش قلب همه پر از عشق باشه،عشق به خوبیها.
سالی که بنده خوبی برای خدا باشیم و یاور خوبی برای بقیه نزدیکانمون.
سالی که توش درست ببینیم.
سالی که توش دل هیچ کس رو نشکونیم و کسی رو نرنجونیم.
سالی که توش هیچ بنده ای بی سرپناه نباشه.
سالی که پر از همه خوبیها باشه.
سالی که پر از صلح باشه.
سالی بدون کینه.
از خدا براتون آرامش و سلامتی می خوام و امیدوارم همیشه شاد و سالم باشین و به همه آرزوهای خوب و قشنگتون برسین.
سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت
باشد اندر شهریاری برقرار و بردوام
سال خرم،فال نیکو،مال وافر،حال خوش
اصل ثابت،نسل باقی،تخت عالی،بخت رام
عید مبارک

سه شنبه 28 اسفند ماه سال 1386
 دارم سعی میکنم واسه یه امتحان وحشتناک سخت درس بخونم. البته نه اینکه فکر کنید همه اش دارم درس میخونم ها. نه، از این خبرا نیست . اصلا به گروه خونی من نمیخوره که خدای نکرده یه وقت از این ناپرهیزیها بکنم. موضوع اینه که وجدان درد میگیرم اگه تو این روزها با این همه درس نخونده بیام سراغ وبلاگ بازی و از این کارها. نتیجه اینکه درس نمیخونم ، هیچی نمینویسم، کارای دیگه ام هم انجام نمیدم، خلاصه که اوضاع خیلی قاراشمیشه فعلا. لطفا واسم دعا کنید که زودتر از شر این امتحان سرنوشت ساز کوفتی خلاص شم، چون که دیگه جدی جدی دارم قاطی میکنم.میام باز قبل سال نو
شنبه 25 اسفند ماه سال 1386
بعضی چیزا دوست داشتنی نیست
عادت کردنیه
عین مزه‌ی تلخ قهوه،‌ که هزار بارم که بخوری نمی‌تونی مزه‌شو دوست داشته باشی، ‌چون تلخه،‌ تلخی هم دوست داشتنی نیست
ولی عادت می‌کنی، تلخ نمی‌بینیش شاید دیگه
 پس چیزی که دوست داشتنی نیستو نباید ریخت دور، ‌میشه عادت کرد بهش،‌ تحملش کرد
عین مزه‌ی تلخ قهوه
به خاطر بوش
به خاطر فقط بوی قهوه‌ش
بوی قهوه‌ی تلخ ِ تلخ ِ تلخ
چهارشنبه 22 اسفند ماه سال 1386
اگر بخواهم حس فعلی‌ام را توصیف کنم، باید بگویم حالت آدمی را دارم که یک دنیا شادمانی را با یک لیوان زهرمار سرکشیده باشد.
دوشنبه 13 اسفند ماه سال 1386
بعضی وقتا گفتن یا نوشتن یه چیزایی مثل بوسیدن یه کسیه که خوابیده
اگه ببوسیش بیدار میشه
خوابی که میبینه نصفه میمونه
اگه نه، لذت بوسیدنشو وقتی خوابه از دست دادی ...
یکشنبه 12 اسفند ماه سال 1386

چشم آدما وقتی حرف میزنه ها ٬ حرف نمیزنه ٬ هوار میزنه

 
شنبه 11 اسفند ماه سال 1386

می‌خواهم خدا
بین من و بوسه‌های تو
گیج شود.

آنهمه شراب یادت رفت
قلبم را مشت ‌کنی
قطره قطره بچکانی
در جامی که دستت بود؟

می‌خواهم تو را
جوری پرستش کنم
که خدا خودش را
از اول خلق کند.

آنهمه رنگ‌ یادت رفت
یکیش را تنت کنی
دنبال دگمه نگردد دستم؟

می‌خواهم خدا را
توی بغلت پرپر کنم.

آنهمه خدا یادت رفت
یک آدم هست
برای ستایش تو؟

می‌خواهم موهام را شانه نزنم
انگشت‌هات گیر بیفتد
لای موهام.

آنهمه بوی جنگل یادت رفت
در موهات گم شوم
نترسی یکوقت؟

آنهمه جوهر چرا یادم رفت
دست‌های جوهری‌ام را
به زندگی‌ات بکشم؟
 
شنبه 4 اسفند ماه سال 1386
یه جورایی همه چی داره خیلی بد پیش می ره. ولی یه چیزی رو خوب می دونم. اونم اینه که اگه بخوام لی لی به لالای این ماجراها بذارم سر از یه دیوونه خونه رسمی در میارم. خلاصه که باید باز بزنم به کوچه علی چپ. انتظار زیادی هم نباید داشته باشم که فهمیده بشم. خوب که فکرشو می کنم می بینم همونطوری که از نظر من خیلیا دیونه ویا احمق هستن، منم از نظر خیلیا دیوونه ویا احمق (و یا هردوش) هستم. برای همین به بقیه هم باید حق داد. نباید اینقدر لوس تیتیش مامانی باشم. فقط کاشکی اینهمه همه چی قاطی پاتی نشده بود. کاشکی همه چی باهم سرم خراب نمی شد. سخته اینجوری. دچار یه احساس دلتنگی خاصی شدم که تو عین شلوغی ٬ در عین حضور و رابطه‌ی اجتماعی فراوون٬ به شدت احساس تنهایی می‌کنم. هر چقدر بیشتر برای بقیه باشی کمتر برای خودت خواهی بود و هر چقدر آدمای بیشتری با هات صمیمی باشند با آدمای کمتری می‌تونی صمیمی بشی !!
خوبی حرف نزدن اینه که به بقیه اجازه نمیدی حرفات رو اشتباه بگیرن.
خوبی اینکه تو خودت بریزی اینه که دیگه کسی نیس که با درک نکردنش و با نفهمیدنش دردت رو چند برابر کنه.
خوبی کم ور زدن اینه که کمتر پشیمون میشی ...
نمی خوام بزرگ بشم نمی خوام اینو با تمام وجودم دارم حس می کنم چقد واقعا دلم می خواد جلو خیلیا کم بیارم..
 
 
هیچم ار نیست ٬
اگر نیست٬ اگر نیست٬ اگر نیست ...
.
.
.
هیچم ار نیست ٬ تمناى تواَم بارى هست ...