آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو
پایگاه اطلاع رسانی تستهای غربالگری پیش از زایمان (سلامت جنین) و نوزادان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

شنبه 10 دی ماه سال 1390 ساعت 02:01 AM

من مو را اگر از ماست بکشم بیرون، می‌گذارمش یک گوشه. شاید کنج ذهنم بماند. بار بعد که پای آن سفره نشستم حواسم باشد ماست‌شان مو داشت. ولی برش نمی‌دارم داد و هوار کنم دور سفره بدوم نشان همه بدهم که هرکی هر چی خورده بالا بیاورد.
من راحتم که آدم‌ها همان چیزی را نشانم بدهند که دوست دارند باشند. اگر مضحک بود جدی‌شان نمی‌گیرم. اگر بد بود، آزارنده بود، می‌گذارم کنار، معاشرت نمی‌کنم. قسم نخورده‌ام همه آدم‌های دنیا را به راه بیاورم. مجبور نمی‌کنم کسی را که خودش را بهم ثابت کند. با هر کسی دوستی نمی‌کنم ولی برای گواهی دوستی دادن به آدم‌ها انگشت توی همه سوراخ‌هایشان نمی‌کنم که ببینم اینطور که آخ‌شان درمی‌آید مطابق میل من هست یا نه. اهل تخفیف دادن و آسان گرفتن نیستم ولی عجله‌ای هم برای پس زدن آدم‌ها ندارم.
من خیلی هنر کنم جای خودم را قاطی همین چهار تا آدم دور و برم بفهمم. به صف کردن آدم‌ها و برچسب زدن و نقش دادن بهشان پیشکش.

شنبه 10 دی ماه سال 1390 ساعت 01:54 AM
بعضی آدم‌ها مُوَلِد ملال‌اند. با خود گَرد کسالت حمل می‌کنند. به هر جایی اتفاقی چیزی که می‌رسند، شیره‌ی سرخوشی‌اش را می‌مکند، اندوهگین‌اش می‌کنند. شبیه عکس‌های سِپیا، فارغ از محتواشان، هاله‌ای از اندوه، هاله‌ای از ملال می‌پاشند به جانِ آدم. اول خیال می‌کنی ملالِ تزریقی‌شان را می‌شود مثل خاکِ قند از سر و روی‌ات بتکانی؛ اما چشم باز می‌کنی می‌بینی کسالتِ‌شان چون قشر ضخیمی از مربا سر و جان‌ات را آغشته کرده است.

خاطرات خانه‌ی ییلاقی --- ویرجینیا گلف

شنبه 10 دی ماه سال 1390 ساعت 01:47 AM
یه‌جا هست تو سکس اند د سیتی، کَری مدام با هر چیز کوچیکی بهانه‌گیری می‌کنه و غر می‌زنه و قهر می‌کنه و واکنش‌های اگزجره نشون می‌ده، آقای بیگ طفلی مات و متحیر می‌مونه که وا، چرا خب؟ چرا سر یه چیزِ به این کم‌اهمیتی‌ باید شاهد هم‌چین واکنشی باشه؟ کری انتظار داره آقای بیگ بره دنبالش، توجه ببینه ازش، اصرار و پافشاری ببینه، خواستن ببینه، خیالش راحت شه جاش امن شه بره پی کارش. آقای بیگ خنگه اما، صرفن کله‌شو می‌خارونه و هی نمی‌فهمه این دختره چشه، این دخترا چشونه اصن! به همین سادگی، به همین تکراری‌ای، به همین فاجعه‌گی.

شنبه 10 دی ماه سال 1390 ساعت 01:39 AM
almost done

پ.ن. خوبم.. خیلی..

چهارشنبه 7 دی ماه سال 1390 ساعت 11:02 PM
چرا سرچشمه الهام بعد از امتحانات می خشکد؟

چهارشنبه 7 دی ماه سال 1390 ساعت 10:48 PM

:نیشِ باز

چهارشنبه 7 دی ماه سال 1390 ساعت 9:31 PM

شاعر می‌فرماد: دوس‌پسرتو تو فِر بده.
مایلم بدونم دقیقن چه کاری رو مد نظر داره شاعر؟

چهارشنبه 7 دی ماه سال 1390 ساعت 9:02 PM

فک کن
حتا حاج یونس فتوحی هم پای عشقش وایستاد

پ.ن. تازه اگه وبلاگی بود، بی‌شک تو وبلاگشم اعتراف می‌کرد، تازه لینکم می‌داد!

دوشنبه 21 آذر ماه سال 1390 ساعت 11:56 PM
آدم های زیادی نیستن که من اون قدر قوی بدونم شون که بتونم با خیال راحت جلوشون خودمو ول کنم و بشکنم و از هم بپاچی کنم
تو یکی از اون آدم هایی.
همیشه بودی.

یکشنبه 10 مهر ماه سال 1390 ساعت 01:17 AM

آدم مثل چی دلتنگ می‌شه؟ مثل سگ؟ مثل خر؟ مثل کوه؟ مثل اقیانوس؟ مثل چی؟

همون.

رادیو زمانه

یکشنبه 10 مهر ماه سال 1390 ساعت 00:59 AM

همین الان این دختر معروفه بهم گفت می خوام بذارمت تو نوبت مصاحبه

حیح

معروف شدیم خلاصه


کاش بفهمی

شنبه 9 مهر ماه سال 1390 ساعت 11:21 PM

کاش آدم ها یاد می گرفتند رفتن هم مثل ماندن انتخابی ست.

اگر یکی خواست برود، اگر دوستش دارد/ یک روزی دوستش داشته، بگذارد برود.

همدیگر را زخمی نکنند. آزار ندهند.

 

برای زندگی کردن با هم، شرط های زیادی باید وجود داشته باشد ولی برای جدایی حتی یک شرط کافی ست. همین که یکی دیگر نخواهد. حتی نخواستن دو نفر هم لازم نیست. همین که یکی نخواهد بس است.


شنبه 9 مهر ماه سال 1390 ساعت 00:48 AM

مسئله اینه که اون موقع اونقدر حالت خوبه که نمی‌خوایی بیایی سراغ کیبرد بنویسی، بعد هم که میایی بنویسی همه چی لوس به نظر می‌رسه. این حال این روزهاست.


سه شنبه 5 مهر ماه سال 1390 ساعت 00:37 AM

آدم‌ها تمام می‌شوند. دیر و زود دارد، اما بالاخره تمام می‌شوند. تمام شدن بعضی‌ها فقط بند یک کلمه، یک جمله است. کسی حرفی را می‌زند و تو می‌دانی که همان لحظه برای تو تمام شد. احتمالا مبارزه می‌کنی و تلاش می‌کنی که فراموش کنی آن کلمه را، آن جمله را، ولی خودت هم می‌دانی که تمام شد. اینها از این حرف‌هایی است که همیشه ته دل طرف، پشت نقابش بوده اما یکبار بی احتیاطی کرده و گفته. قسم و آیه و از دهانم در رفت بعدش هم فایده ندارد. دردناکی اینطور تمام شدن ها مبارزه آدم با خودش است که حالا فراموش کنم یا نه. اما بالاخره دیر یا زود یک جور دیگر خودش را نشان می دهد.

بعضی‌ها هم به آرامی تمام می‌شوند. دیگر حرف مشترک نمی ماند. چقدر مگر آدم می‌تواند بنشیند و خاطره‌ها را مرور کند. یک جایی می‌بینی دیگر نمی توانی بشینی با طرف حتی حرف ساده بزنی. به خودت می‌گویی حالا بگویم که چه شود.می‌بینی حوصله حرف زدن هم نداری. این است که هی لبخندهای بی‌رنگ میزنی و دعا می‌‌کنی خودش بفهمد.

بعضی‌ها هم از اول تمام بودند. خودت را گول زده بودی همه این مدت. آن‌‌ها هم اصلا داخل بازی نیستند.

چیزی‌ که هست اینها شهامت می‌خواهد. این تمام کردن‌ها شهامت می‌خواهد. در هر حال تنها ماندن کار ساد‌ه‌ای نیست، و فقط هم تنها ماندن نیست. هزار و یک جور برچسب خوردن هم دارد که فلانی با همه همین است و یک مدت خوب است و بعد می‌رود و یحتمل بشنوی که خودت را می‌گیری و لابد با از ما بهتران می‌پری که دیگر با آن‌ها نمی‌پری و از این حرف‌ها که خب البته به تخم انسان بالغ هم نباید باشد. خودمان هم تمام می‌شویم برای بقیه. آدم که نباید فقط به بقیه لبخند کم‌رنگ بزند، باید لنز‌هایش را بکند توی چشم‌هایش و لبخندهای کم‌رنگ بقیه را هم ببیند.


پی‌نوشت: حیف است کسی تمام شود قبل از همسفری. سفر یا این تمام شدن را به تعویق می‌اندازد یا سریع ترش می کند که در هر دو حال نیکوست. 

شیخ حال نداشت عنوان بربگزیند

شنبه 29 مرداد ماه سال 1390 ساعت 10:27 AM
و غز نشسته‌بود و سر به جیب مراقبت فرو برده. مریدان گرد وی حلقه زده وی را گفتند شیخنا و مولانا، این چنین فرو، به چه تفکر کنی؟
از درون جیب ندا داد که های آدمیان، بدانید که23 سالگی مانند سرخک و آبله باشد، که هر آدمی‌زاده‌ای ناگزیر مبتلا گردد و دهان و مقعدش پولیش شود و از هفت وادی بلا گذر کند؛ ولی از آن گریزی نباشد و برخی تجربیات نیز بیاندوزد که در باقی عمر او را به کار آید، ولو با کونی پاره، که کون پاره را نیز به دیده تحقیر منگرید، باشد که در مسیر وادی استغنا به کار آید.
غز سپس سر برداشت و آهی جگر سوز از سویدای جان برآورد و قطره اشکی بفشاند و بیست وچهار ساله شد.
 1  2  3  4  5  6  7  <<