ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

جمعه 15 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 00:04 AM

دلم گرفت

دوشنبه 11 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 00:18 AM
از آدم ضعیف بدم میاد

از پسر ضیعف بدم میاد...
چون بزرگترین عوضی جهان میتونه بشه


از دختر ضیعف بدم میاد...
چون بزرگترین ان جهان میتونه بشه

از "آدم" ضعیف
بدم میاد!

پنجشنبه 7 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 00:11 AM

خواب دیدم با بیل کلینتن دعوام شده. سر چى یادم نمیاد ولى قضیه یه ربطى به هرى پاتر داشت.

سه شنبه 5 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 10:53 PM

این‌همه وقته داری می‌نویسیا، به محض این‌که مجبور می‌شی چار خط محترم و موضوع‌دار بنویسی به کل می‌شی بلَنک، می‌مونی توش.

یکشنبه 3 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 01:50 AM
یعنی یکی از بزرگ‌ترین شانس‌های زندگی من، همانا معتاد نشدن‌ام بوده بی‌شک. بس‌که آدمِ تَرک کردن نیستم من. نه که نتوانم‌ها، نه. بس‌که به هیچ قیمتی حاضر نیستم لذت‌های چشیده‌ام را بگذارم کنار، بی‌خیالِ دوباره چشیدن‌شان شوم، دوباره تن‌دادن بهشان.

سه شنبه 29 فروردین ماه سال 1391 ساعت 8:48 PM

چه بی تفاوتی شدم من نسبت .........

باورم نمیشه

راضیم از خودم

سه شنبه 1 فروردین ماه سال 1391 ساعت 8:51 PM

خوشالم

عید شده

شمام خوشال باشین

سال قبل خوب بود

بدم بود

ولی بود دیگه تموم شد

من خوشالم شمام باشین

عوض شدم خیلی حتی با 1 ماه پیشم هم فرق میکنم 

اینم دوس دارم و خوشالم 

شمام باشین

من امسال باز موفق میشم و موفق تر از پارسال

خوشالم

مهربون باشین همو دوس داشته باشین 

ماچ به همتون بغل سفت حتی





چهارشنبه 17 اسفند ماه سال 1390 ساعت 01:53 AM

می‌گه سه تا جایزه‌ی هیجان‌انگیز داری
گذاشته‌م یه وقتی که حال‌ت خوش نبود بدم به‌ت خوش‌حال شی
خبر نداره امسال هیچی نمی‌تونه ناخوش‌ام کنه
امسال یه زنِ قوی‌ام که حال‌ش خوبه و چشاش داره یواشکی واسه خودش برق می‌زنه
جایزه‌هامو بگو تارعنکبوت می‌بندن طفلیا

چهارشنبه 17 اسفند ماه سال 1390 ساعت 01:38 AM
دیدی وقتی آقایون خردسال تو روابط کاری می‌خوان محترم و جاافتاده به نظر بیان و طرف روشون حساب باز کنه می‌رن ریش می‌ذارن؟
خوب من که نمی‌تونم ریش بذارم چه جوری بزرگ‌تر از سنم به نظر بیام لطفا؟ حالا اصن بزرگ‌تر از سنم هم نخواستیم، هم‌سن خودم هم به نظر برسم کارم راه میفته.

چهارشنبه 17 اسفند ماه سال 1390 ساعت 01:34 AM
یه باتلاق پر از نفرت تو من هست
که هرازگاهی سرریز می‌کنه
چرکا از جداره‌هام بیرون می‌زنن
بوشون همه‌جا می‌پیچه
بعد خطوط فاصله دوباره سر زخما رو هم میارن
...
تا دفه‌ی بعدی که دوباره سر باز کنن و
بوشون همه‌جا رو برداره

چهارشنبه 3 اسفند ماه سال 1390 ساعت 01:54 AM

خب اره من از دستت ناراحتم 

گفتم شاید بخوای بدوونی




یکشنبه 16 بهمن ماه سال 1390 ساعت 10:53 PM
ژانر: اینایی که وقتی فلان چیز جدیدو که یاد گرفتی براشون تعریف می‌کنی، سریع خودشونو می‌برن سه پله بالاتر از تو وای‌می‌ستونن که: همین؟ فلان چیزشو یاد نداده‌ن بهتون؟

شنبه 10 دی ماه سال 1390 ساعت 02:01 AM

من مو را اگر از ماست بکشم بیرون، می‌گذارمش یک گوشه. شاید کنج ذهنم بماند. بار بعد که پای آن سفره نشستم حواسم باشد ماست‌شان مو داشت. ولی برش نمی‌دارم داد و هوار کنم دور سفره بدوم نشان همه بدهم که هرکی هر چی خورده بالا بیاورد.
من راحتم که آدم‌ها همان چیزی را نشانم بدهند که دوست دارند باشند. اگر مضحک بود جدی‌شان نمی‌گیرم. اگر بد بود، آزارنده بود، می‌گذارم کنار، معاشرت نمی‌کنم. قسم نخورده‌ام همه آدم‌های دنیا را به راه بیاورم. مجبور نمی‌کنم کسی را که خودش را بهم ثابت کند. با هر کسی دوستی نمی‌کنم ولی برای گواهی دوستی دادن به آدم‌ها انگشت توی همه سوراخ‌هایشان نمی‌کنم که ببینم اینطور که آخ‌شان درمی‌آید مطابق میل من هست یا نه. اهل تخفیف دادن و آسان گرفتن نیستم ولی عجله‌ای هم برای پس زدن آدم‌ها ندارم.
من خیلی هنر کنم جای خودم را قاطی همین چهار تا آدم دور و برم بفهمم. به صف کردن آدم‌ها و برچسب زدن و نقش دادن بهشان پیشکش.

شنبه 10 دی ماه سال 1390 ساعت 01:54 AM
بعضی آدم‌ها مُوَلِد ملال‌اند. با خود گَرد کسالت حمل می‌کنند. به هر جایی اتفاقی چیزی که می‌رسند، شیره‌ی سرخوشی‌اش را می‌مکند، اندوهگین‌اش می‌کنند. شبیه عکس‌های سِپیا، فارغ از محتواشان، هاله‌ای از اندوه، هاله‌ای از ملال می‌پاشند به جانِ آدم. اول خیال می‌کنی ملالِ تزریقی‌شان را می‌شود مثل خاکِ قند از سر و روی‌ات بتکانی؛ اما چشم باز می‌کنی می‌بینی کسالتِ‌شان چون قشر ضخیمی از مربا سر و جان‌ات را آغشته کرده است.

خاطرات خانه‌ی ییلاقی --- ویرجینیا گلف

شنبه 10 دی ماه سال 1390 ساعت 01:47 AM
یه‌جا هست تو سکس اند د سیتی، کَری مدام با هر چیز کوچیکی بهانه‌گیری می‌کنه و غر می‌زنه و قهر می‌کنه و واکنش‌های اگزجره نشون می‌ده، آقای بیگ طفلی مات و متحیر می‌مونه که وا، چرا خب؟ چرا سر یه چیزِ به این کم‌اهمیتی‌ باید شاهد هم‌چین واکنشی باشه؟ کری انتظار داره آقای بیگ بره دنبالش، توجه ببینه ازش، اصرار و پافشاری ببینه، خواستن ببینه، خیالش راحت شه جاش امن شه بره پی کارش. آقای بیگ خنگه اما، صرفن کله‌شو می‌خارونه و هی نمی‌فهمه این دختره چشه، این دخترا چشونه اصن! به همین سادگی، به همین تکراری‌ای، به همین فاجعه‌گی.
 1  2  3  4  5  6  7  8  <<